نردبام آسمان
شهادت نردبام آسمان است 
همکاران وبلاگ
مسافران کربلا

حاجی جان اروند طوفانی شده

متن زیر نوشته ای است از "ابوالفضل درخشنده" از تلاشگران عرصه فرهنگ مقاومت که درآن  دو بی سیم چی  از دو دنیا یا دو جبهه متفاوت با هم درحال مکالمه هستند.

حاجی ، حاجی ؛ سید:

حاجی جان ! اروند طوفانی شده ، طناب رابط پاره شده ؛ بچه ها را آب برد .

سید ، سید ؛ حاجی :

سید جان ! آسمان دلها هم اینجا بد جوری ابری شده ، حال و هوای دل بچه ها هم طوفانی شده و اصلاً تعریف نداره . سیم ارتباطی خیلی ها قطع شده ؛ امواج خروشان دنیا طلبی ، خیلی ها رو با خودش برده .

حاجی ، حاجی ؛ سید :

حاجی جان ! چند تا از غواص ها هنوز به اون ور اروند نرسیده ، قناسه زنهای عراقی ، خال ابرو برایشان گذاشتند !

سید ، سید ؛ حاجی :

سید جان ! اینجا زیر آبزن ها زیادند ، همون ها که جبهه نرفتند و حزب اللهی شدند! بیچاره ها هنوز فرق توپ فوتبال و با توپ مستقیم تانک رو نمی دانند ولی تا دلت بخواهد…

حاجی ، حاجی ؛ سید :

حاجی جان ! بچه ها درگیر شدند ، به توپخانه خودی بگو نقل و نبات هایش را رو سرِ بچه های خودی نریزد!

سید ، سید ؛ حاجی :

سید جان ! بعضی از بچه ها بد جوری در گیر دنیا شدند ، توپخانه خودی هم که معلوم نیست دست نفوذی هاست یا عناصر بدلی ! که به جای حمایت ، داره اونها را بیشتر دنیایی میکنه!

حاجی ، حاجی ؛ سید :

حاجی جان ! سه واحد جیش الشعبی وارد کارزار شده ، صدای هل هله صدامشان را می شنوی؟ دارند جلو میآند و به مجروحا تیر خلاص می زنند .

سید جان! دنیا طلبی و رفاه زدگی کم بود ، انواع و اقسام مفاسد اخلاقی هم به آن اضافه شده ، شمار تلفات از دستم خارج شده !

سید ، سید ؛ حاجی :

سید جان ! آقا زاده های بنده زر و زور دنیا هم وارد کارزار دنیا طلبی شدند ! هر کدام از بچه ها که در مقابلشان مقاومت کند ، یا خانه نشین است ، یا …

حاجی ، حاجی ؛ سید :

حاجی جان ! بچه ها از شدت گلوله باران عراقی ها زمین گیر شده ، و نمی تونند از زمین کنده بشند !

سید ، سید ؛ حاجی :

سید جان ! مانتوها و روسری های کوتاه ، لباس های چسبان هم در اینجا خیلی ها را زمینگیر کرده ، که حتی نمی توانند از خانه خارج شوند !

حاجی ، حاجی ؛ سید :

حاجی جان ! وجب به وجب فاو را دارند با گلوله توپ و خمپاره می کوبند ، اینها کم بود  هواپیما و هلی کوپتر ها هم اضافه شدند ،  بدجوری داره ازمون تلفات می گیره .

حاجی جان اروند طوفانی شده

سید ، سید ؛ حاجی :

سید جان! دنیا طلبی و رفاه زدگی کم بود ، انواع و اقسام مفاسد اخلاقی هم به آن اضافه شده ، شمار تلفات از دستم خارج شده !

حاجی ، حاجی ؛ سید :

حاجی جان! مجید و میثم و حسین ، پرواز کردند .

سید ، سید ؛ حاجی :

سید جان ! محمد و تقی و حسن هم رفتند رو مین دنیا…

حاجی ، حاجی ؛ سید :

بوی سیر میآد(شیمیای) …گلوم داره می سوزه…

سید ، سید ؛ حاجی :

بوی تعفن بعضی ها در اومده ! اینجا هم نگاه های هرزه ، چشم ها را می سوزونه …

سید جان ! بی خود نبود که می گفتی آدم شو  تا لایق دیدار شوی ؛ موندن بعد از این میهمانی عذاب است ، عذاب.

حاجی ، حاجی ؛ سید :

حاجی جان دیگه گلوم نمی سوزه ، نفسم دیگه تنگ نیست.چه بوی خوشی میآد…

سید ، سید ؛ حاجی :

سید جان ! اینجا هم هنوز می شود بوی خوش استنشاق کرد . اینجا هم هنوز می توان عاشق شد و عاشق ماند و لایق دیدار شد . هنوز پرچم در دست علی در اهتزازه ، هنوز هم می شود سبک بال شد ؛ فقط گلوله ها عوض شده ، فقط آدم شدن مشکل شده ؛ فقط…

حاجی ، حاجی ؛ سید :

عجب بوی خوشی میآد . حاجی جان ! نام رمز عملیات را که یادت هست؟! عجب بوی خوشی میآد…

                                          یا زهرا(س)

برگرفته از تبیان

[ سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 ] [ 14:23 ] [ مهدی ]
آخرین نیوز: نیروهای حکومتی بحرین در حمله به خانه های مردم معترض از هیچ اقدامی فروگذار نیستند و با گذشت زمان موارد بیشتری از خشونت‌های نیروهای حکومتی بحرین فاش می شود.

برنا به نقل از شبکه العالم، یکی از زنان بحرینی از قربانیان این اقدامات است او از این سخن می گوید که چگونه نیروهای بحرینی مورد حمایت اشغالگران سعودی او را مورد آزار و اذیت جنسی قرار داده‌اند.

               روایت تجاوز حکومت آل‌خلیفه به زنان شیعه بحرینی +عکس  |Www.FunRooz.Com
این زن بحرینی به نام فاطمه در شرح ماجرای تکان دهنده فوق با چشمان گریان به شبکه خبری پرس تی‌وی می‌گوید: حدود پنجاه نظامی وارد خانه ما شدند آنها می گفتند یا جای او را فاش می کنم یا اینکه به من شلیک می‌کنند، آنها سلاح را روی سرم گذاشتند تا بگویم همسرم کجا مخفی شده است پسرم که ترسیده بود، گفت: پدرش بالای پشت بام است، او بچه است و از او انتظاری نیست پس از آن پنج نفر داخل اتاق من آمدند انها چراغ‌ها را خاموش کردند من به شدت وحشت زده شده بودم بیش از آنکه از کتک‌های وحشیانه و شدید آنها بترسم نگران شرافتم و حیثیتم بودم.

این زن بحرینی در ادامه روایت وحشتناک خود از این حمله می‌گوید: یکی از آنها واژگان بسیار رکیک و زشتی را به زبان می آورد، او حتی حرکات بسیار زشتی را انجام می‌داد، نمی توانم توصیف کنم که او با من چه کرد، همه آنها نقاب به چهره داشتند.

                روایت تجاوز حکومت آل‌خلیفه به زنان شیعه بحرینی +عکس  |Www.FunRooz.Com
البته ماجرای این زن بحرینی فقط بخش بسیار کوچکی از عمق این فاجعه است، وقتی با یک زن بحرینی در خانه‌اش اینگونه رفتار می‌شود، می‌توان تصور کرد که در بازداشتگاه‌ها و زندان‌ها با زنان بحرینی چگونه رفتار می شود.

بر اساس این گزارش، اکثر زنان بحرینی که بازداشت و سپس آزاد شده اند از آزار و اذیت جنسی در زندان سخن می گویند. حال سوال مطرح این است که صدای خشم جامعه بین‌المللی در این زمینه کجاست! آن هم پس از آنکه دو ماه از قیام مردم بحرین سپری می شود.

گفتنی است تاکنون زنان بحرینی روایت‌های وحشتناکی از آزار و اذیت خود در زندان‌های رژیم آل خلیفه دارند، روایت‌هایی که به گفته فعالان حقوق بشری بحرینی باید توسط زندانیان آزاد شده جهت آگاهی افکار عمومی جهان بازگو شود.

[ سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 ] [ 14:4 ] [ مهدی ]
عضو کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس گفت: استفاده جمهوری اسلامی از نیروی نظامی برای کمک به مردم بحرین یک ریسک بزرگ و خطرنک است. 

محمد کرمی‌راد درباره پیشنهاد اخیر روح‌الله حسینیان برای استفاده از نیروی نظامی درشرایطی که رژیم سعودی دست به کشتار مردم بحرین زده است، گفت: در شرایطی که جمهوری اسلامی ایران هیچ دخالتی در تحولات منطقه ندارد، از سوی برخی کشورها متهم به دخالت هستیم. حالا اگر بخواهیم به صورت مستقیم دخالت کنیم، قطعا مورد همجمه قرار می‌گیریم.

به گفته وی در شرایط حاضر که جمهوری اسلامی ایران و لبنان دخالتی در تحولات خاورمیانه ندارد از سوی برخی حکام عرب متهم می‌شوند.

عضو کمیسیون امنیت ملی با بیان اینکه در موج تحولات منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا غرب و آمریکا غافلگیر شده است، افزود: آنها امروز به دنبال این هستند که از این موج سواری بگیرند و دو تاکتیک شعیه هراسی و ایران هراسی، از سیاست‌های راهبردی غرب در منطقه خاورمیانه است و طبیعی است که دستگاه سیاست خارجی ما می توانست در این مسأله بهتر عمل کند و درخواست تشکیل اضطراری کنفرانس سران اسلامی را بدهد.

رئیس سابق پژوهشکده علوم دفاعی و امنیت ملی و رئیس مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ سپاه با بیان اینکه استفاده جمهوری اسلامی از نیروی نظامی یک ریسک بزرگ و خطرنک است، تصریح کرد: درست است که ما ترس و هراسی از هیچ قدرتی نداریم و در حد آمادگی کامل دفاعی هستیم، اما هیچ‌گاه نباید بهانه دست دشمن بدهیم. ضمن اینکه ورود نظام ما به یک کشور به لحاظ عرف بین‌الملل هم وجهه خوبی ندارد.

                                                

آیت اقرمزی دختر شاعره بحرینی که توسط ماموران حیوان صفت بحرینی وسعودی ربوده وبارها مورد تجاوز جنسی وشکنجه های     وحشتناک قرار گرفت که به علت شدت جراحات وارده در بیمارستان به شهادت رسید.

         نظر شما در رابطه با این سخن این نماینده مجلس چیست ؟

این چه نوع توجیه ی است!! لاقل اگر نمیخواهید ونمیگذارید که نیروی نظامی رسمی به بحرین اعزام شود افراد داوطلب را تسلیح کرده واعزام کنید.تا کی باید شاهد هتک حرمت زنان ودختران شیعه بحرین باشیم. تا به کی باید شاهد ربودن زنان ودختران مظلوه بحرینی وتجاوز به انها باشیم؟ چطور عربستان به عنوان نیروی خارجی حق دخالت در کشور دیگر وقتل عام انها را دارد ؟ آیا این حق فقط مخصوص اوست ؟ چه کسی این حق را به او داده؟ یعنی باید همه سکوت کنیم وفقط اظهار تاسف کنیم!!!یا هی کنگره بگیریم و تظاهرات کنیم؟ اینها چه دردی را دوا میکند؟ مولا علی وقتی مطلع شدند که سپاهیان شامی به مرزهای حکومتی حمله کردند وخلخال وزیور آلات را از پای زنان یهودی خارج کردند فرمودند: اگر مسلمانی از شنیدن این جریان واز غصه بمیرد جای تعجب نیست.حال این زنان ودختران شیعه هستند وبیگناه آیا مستحق عنایت بیشتری نیستند؟

                   ولا حول ولا قوه الا بالله

[ سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 ] [ 14:2 ] [ مهدی ]
                                     کوچک ترین شهید بحرین

"محمد عبدالحسین فرحان" کودک شش ساله بحرینی از منطقه شیعه نشین "سترة"،  بر اثر حمله وحشیانه نیروهای رژیم آل خلیفه و پرتاب گازهای مسموم و به اصطلاح اشک آور به سمت مردم مظلوم و بی گناه، به شهادت رسید.

پزشک قانونی بحرین علت به شهادت رسیدن "محمد عبدالحسین فرحان" را خفگی اعلام کرد.

گفتنی است رژیم ظالم و ستمگر آل خلیفه چند روز پیش از این جنایت  نیز با به شهادت رساندن "سید احمد سید سعید" کوچک ترین شهید انقلاب مردم بحرین خباثت خود را به همگان اثبات کردند.

                                                کوچک ترین شهید بحرین

او با 15 سال سن، حتی در راهپیمایی و یا تظاهراتی علیه آل خلیفه شرکت نکرده بود تا بهانه ای به دست آنان داده باشد، بلکه به همراه دوستان خود مشغول بازی بود که از سوی نیروهای آل خلیفه مورد تعرض قرار گرفت.

این نیروها با تیراندازی مستقیم به سر وی او را مورد اصابت قراردادند، سپس فوراً به بیمارستان انتقال یافت اما پیش از رسیدن به بیمارستان به خیل عظیم شهداء پیوست.

نیروهای امنیتی آل خلیفه ضمن محاصره بیمارستان، جسد این شهید را به نقطه نامعلومی انتقال دادند تا خانواده او نتوانند وی را تشییع کنند. فردای آن روز با خانواده این شهید تماس گرفته شد و از آنها خواستند تا جسد فرزندشان را تحویل بگیرند. نکته تأسف بار این بود که جسد او نیز مانند بسیاری از شهدای بحرین، از زیر گلو تا پایین بدن شکافته شده برخی اعضای بدنش ربوده شده بود.

[ چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 ] [ 12:47 ] [ مهدی ]
 

ابراهیم هادی حدود سال 1354بود که مشغول تمرین بودیم که ابراهیم وارد سالن شد و یکی از دوستان هم بعد از او وارد سالن شد و بی مقدمه گفت: داداش ابراهیم ، تیپ وهیکلت خیلی جالب شده.وقتی داشتی تو راه می اومدی دوتا دختر پشت سرت بودن و مرتب از تو حرف می زدن،شلوار وپیراهن شیک که پوشیده بودی و از ساک ورزشی هم که دستت بود، کاملاً مشخص بود ورزشکاری.

ابراهیم با شنیدن این حرفها یک لحظه جاخورد. انگار توقع چنین حرفی را نداشت و خیلی توی فکر رفت.

ابراهیم از آن روز به بعد پیراهن بلند و شلوار گشاد می پوشید و هیچ وقت هم ساک ورزشی همراه نمی آورد و لباس هایش رو داخل کیسه پلاستیکی می ریخت.هر چند خیلی از بچه ها می گفتند : بابا تو دیگه چه جور آدمی هستی؟! ما باشگاه میائیم تا هیکل ورزشکاری پیدا کنیم و... ، تو با این هیکل روی فرم این چه لباس هایی است که می پوشی؟ ابراهیم هم به حرفهای اونها اهمیتی نمی داد و به دوستانش توصیه می کرد:اگر ورزش رو برای خدا انجام بدین عبادت است و اما اگر به هر نیت دیگری باشین ضرر خواهید کرد.

البته ابراهیم در جاهای مناسبی از توانمندی بدنی اش استفاده می کرد .مثلاً ابراهیم را دیده بودند در یک روز بارانی که آب در قسمتی از خیابان جمع شده بود و پیرمردها نمی توانستند از آن معبر رد شوند ، ابراهیم آنها را به کول می گرفت و از اون مسیر رد می کرد.

دزد خوش شانس:

عصر یک روز وقتی خواهر وشوهر خواهر ابراهیم به منزلشان آمده بودند هنوز دقایقی نگذ شته بود که از داخل کوچه سرو صدایی شنیده می شد.ابراهیم سریع از پنجره طبقه ی دوم نگاه کرد و دید شخصی موتور شوهر خواهرشان را برداشته و در حال فرار است.

ابراهیم سریع به سمت درب خانه آمد و دنبال دزد دوید و هنوز چند قدمی نرفته بود که یکی از بچه محل ها لگدی به موتور زد و آقا دزده با موتور به زمین خورد.تکه آهنی که روی زمین بود دست دزد را برید و خون هم جاری شد. ابراهیم به محض رسیدن نگاهی به چهره پراز ترس و دلهره دزد انداخت و بعد موتور را بلند کرد و گفت: سوار شو!

همان لحظه دزد را به درمانگاه برد و دست دزد را پانسمان کرد.

شهید ابراهیم هادی

کارهای ابراهیم خیلی عجیب بود و شب هم با هم به مسجد رفتند و بعد از نماز ابراهیم کلی با اون دزد صحبت کردو فهمید که آدم بیچاره ای است و از زور بیکاری از شهرستان به تهران آمده و دزدی کرده.

ابراهیم با چند تا از رفقا و نمازگزاران صحبت کرد و یه شغل مناسبی برای آن آقا فراهم کرد.مقداری هم پول از خودش به آن شخص داد و شب هم شام خورد و استراحت کردند.

صبح فردا خیلی از بچه ها به این کار ابراهیم اعتراض کردند.

ابراهیم هم جواب داده بود:مطمئن باشید اون آقا این برخورد را فراموش نمی کند و شک نکنید برخورد صحیح، همیشه کار سازه.

یکی دیگه از رفتارهای عجیب ابراهیم این بود که داشتیم با موتور می رفتیم که موتور سواری جلوی ما پیچید وبا اینکه مقصر بود ،هو کرد و بی احترامی .من دوست داشتم ابراهیم با آن بدن قوی ای که داره پائین بیاید و جوابش را بدهد.ولی ابراهیم با آن لبخندی که به لب داشت در جواب عمل او گفت: سلام. خسته نباشید.

موتور سوار عصبانی یکدفعه جاخورد ... .

 

[ چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 ] [ 12:44 ] [ مهدی ]
 مدتیست که تیرهای زهردار منافقین وبدخواهان داخلی وخارجی وهمچنین نامهربانی وبی انصافی عده ای از دوستان وعناصر حزب الهی دکتر احمدی نژاد ما را هدف گرفته است . دوستان باور کنید که که هر کسی خدمت کار است بیشتر او را میکوبند و مورد تهمت قرار می دهند. عزیزان احمدی نژاد خوار چشم آمریکا واسرائیل است او بارها با صحبتهای سزشار از شجاعت و از خود گذشتگی باعث عزت ایران وایرانی واسلام شد . او کسی بود که با ذکر نام مبارک ولی عصر (عج) دیوارهای سیاه دانشگاه کلمبیات را لرزاند.

حال چه شده که با تبلیغات مسموم منافقین ودشمنان ایران واسلام  ما هم آب به آسیاب دشمن میریزیم و با بی انصافی ونامهربانی تهمتهای دشمنان  نسبت به دکتر احمدی نژاد که به عقیده من بسیار مظلوم واقع شده را تکرار می کنیم !!!!!!!!!!!!!!!!

                                      

 به نقل از خبرگزاری فارس : دکتر آقاتهرانی شرح ماجرای دیدارش با دکتر احمدی‌نژاد را اینطور بیان می‌کند: بنده تازه از سفر از چین برگشته بودم که مطلع شدم آقای احمدی‌نژاد درجلسات هیات دولت شرکت نمی‌کند. بعد از شرکت در جلسه مجلس تصمیم گرفتم با دکتر احمدی‌نژاد دیداری داشته باشم آقای لاریجانی به من گفت من با رفتن شما مخالفم ْْ!!!!!!!!!!!!!(چرا مخالفی بله میدونیم کبکت خروس میخونه دنبال ماهی هستی تو این آبی که تو رفقات گل کردین) و بنده عرض کردم بنده مانعی برای این دیدار نمی‌بینم. در مقابل آقای لاریجانی اصرار کردند که لااقل استخاره کنید!!!!!!!!!!!!!!!!! که بنده عرض کردم به نظر من اینجا جای استخاره نیست.
سپس به منزل دکتر رفتم همسر ایشان آیفون را جواب دادند و گفتند دکتر در حال استراحتند. بنده از ایشان خواستم به آقای احمدی‌نژاد بگویند بامن تماس بگیرند. 

                                      

وقتی به خانه رسیدم دیدم برخی سایت‌ها نوشته‌اند که احمدی‌نژاد آقاتهرانی را به منزلش راه نداده است!! 

بعد از مدت زمانی دکتر با من تماس گرفت و ازمن خواست به منزل ایشان بروم. 

به گزارش استقامت، حجت الاسلام آقا تهرانی در ادامه گفت: وقتی به منزل ایشان رسیدم دم درب منزل ایشان پزشک احمدی‌نژاد را دیدم به من گفت بهتر است با دکتر ملاقات طولانی نکنی چون دکتر ضربان قلبش نامنظم است و فشارش بشدت پایین افتاده است. 

بنده عرض کردم دیدارمان کوتاه خواهد بود. 

سپس به داخل منزل رفتم وبا احمدی‌نژاد سر صحبت باز شد. 

احمدی‌نژاد گفت: بنده نمی‌دانم شایعاتی که درباره من و شرط و شروطی که با رهبری گذاشتم از کجا سرچشمه می‌گیرد بنده در دیدار با رهبری در اتاق تنها بودیم و چگونگی پخش این شایعات برایم عجیب است و نمیدانم این حرف‌ها را از کجا می‌گویند. 

احمدی‌نژاد در ادامه گفت: بنده خدمت رهبرانقلاب رسیدم و به ایشان گفتم من با فشارهایی که بر دولت است به این نتیجه رسیدم که رسیدن به آرمان‌هایی که در این دولت تصمیم به اجرای آن را داشتیم غیرممکن است. 

درادامه حجت الاسلام آقاتهرانی افزود: احمدی‌نژاد در حالی که گریه می‌کرد گفت بنده نمی‌بخشم افراد حزب‌اللهی‌ای را که به من تهمت زاویه داشتن با رهبری عزیز انقلاب را می‌زنند. در ادامه من به احمدی‌نژاد گفتم طرحی در مجلس است که برخی نمایندگان به دنبال سوال از رئیس‌جمهورند که احمدی‌نژاد با روی باز گفت: من از این قضیه استقبال می‌کنم چرا که در این صورت می‌توانم در آنجا ناگفته‌های خود را بیان کنم. 

دکتر آقاتهرانی در ادامه افزود: بنده بعد از جلسه به مجلس رفتم نمایندگان بسیاری به سراغم آمدند و جویای خبر دیدار من با احمدی‌نژاد شدند .
پس از اظهارات من در مورد آنچه دکتر گفته بود عده‌ای از نمایندگان باز ادعای زاویه داشتن احمدی‌نژاد با رهبری را مطرح کردند که بنده به آنها گفتم آیا می‌توانید دست روی قرآن بگذارید و ادعای خود را تکرار کنید که همه آنها یکه خوردند...

[ یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 ] [ 12:5 ] [ مهدی ]
مرحوم علامه میرزا جواد آقا تهرانی (ره) به منطقه والفجر مقدماتی آمده بودند،(به دلیل تواضع زیادشان) امام جماعت نمی شدند مگر به زور.

علامه میرزا جواد آقا تهرانی

ایشان به ما می فرمود: شما از من جلوتر هستید. خیلی اعتقاد و احترام عجیبی به رزمنده ها داشت.

یک شب به تیپ امام جواد (علیه السلام) آمده و سخنرانی نمودند. بعد که سخنرانی تمام شد، موقع نماز بود اما قبول نمی کردند بروند جلو و امام بایستند.آقای برونسی گفت: آقا! بروید و امام  باشید. علامه گفت: شما دستور می دهی؟

آقای برونسی گفت: من کوچک تر از آنم که دستور بدهم،خواهش می کنم. علامه گفت: نه پس خواهش را نمی پذیرم . ولی بچه ها گفتند: خوب آقای برونسی! مصلحتاً بگوئید دستور می دهم تا بپذیرند. ما آرزو داریم پشت این عارف بزرگ نماز بخوانیم.شهید برونسی هم، همین کار را کرد و علامه در جواب فرمود: چشم فرمانده عزیز.بعد از نماز علامه حال عجیبی داشت. شهید برونسی را کنار کشیده بود و اشک می ریخت، می گفت دوست عزیزم  جواد را (علامه میرزا جواد تهرانی) فراموش نکنی و حتماً ما را شفاعت کن .

                                                                                                                

 به گزارش گروه تفحص ستاد مفقودین نیروهای مسلح پیکر مطهرشهید بزرگوار برونسی در عملیات ویژه ای در شرق دجله بعد از ۲۷ سال به همراه پلاک شناسایی . بادگیر منقوش به آرم سپاه پاسدارن انقلاب اسلامی. سربند با متن لبیک یا خمینی و مهر وجانماز تفحص شده است. البته هنوز از جانب خانواده شهید این مطلب پذیرفته نشده و لذا منتظر اظهارات همسر شهید برونسی در رد یا پذیرش این مطلب هستند. به گفته سردار باقری هیچ گونه تحمیلی برای خانواده شهید برونسی برای پذیرش این مطلب وجود ندارد ودر صورت عدم پذیرش خانواده شهید پیکر شهید بعنوان شهیدی گمنام دفن خواهد شد.

نام پدر:حسین‌علی‌ محل تولد:شهرستان مشهد
تاریخ تولد:۰۳/۰۶/۲۱ تاریخ شهادت :۲۵/۱۲/۶۳
محل شهادت :شرق دجله منطقه :عملیات بدر
مسؤلیت :فرمانده‌تیپ‌ شغل :
عضویت : کادر یگان:لشکر ۵ نصر

[ یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 ] [ 10:19 ] [ مهدی ]
بگو عاشق نیستیم :

 انگار از آسمان آتش می بارید.به شهید غلامی گقتم: «گروه را مرخص کنیم تا اوایل پاییز که هوا خنک تر می شود، برگردیم»

گفت: «بگو عاشق نیستیم.» گفتم:«علی آقا!هوا خیلی گرم است.نمی شود تکان خورد.»

گفت: «وقتی هواگرم است و تو می سوزی، مادر شهیدی که فرزندش در این بیایان افتاده است،دلش می شکند و می گوید:خدایا بچه ام در این گرما کجا افتاده است؟ همین دل شکستگی به تو کمک می کند تا به شهید برسی.»

نتوانستم حرف دیگری بزنم. گوشی را گذاشتم،برگشتم و گفتم:«بچه ها،اگر از گرما بی جان هم شویم،باید جستجو را ادامه دهیم.» پس از نماز ظهر کار را شروع کردیم.تا ساعت نه صبح هر چه آب داشتیم،تمام شد.بالای ارتفاع 175شرهانی،چشم هایمان از گرما دیگر جایی درا نمی دید. به التماس نالیدیم: خدایا تورا به دل شکسته ی مادران شهید...

در کف شیار چیزی برق زد پلاک بود...

 هفت پلاک و یک مشت استخوان:

خبر را که شنیدیم٬ خودمان را رساندیم٬ اما آن ها استخوان های یک حیوان بود. گفتند اینجا خطرناک است و بیشتر منافقان در کمین هستند٬ باید زود برگردیم.

آمبولانسی داشتیم که هر روز سرویس و مجهز می شد. سابقه نداشت خراب شود. در راه برگشت ٬ در یک سرپایینی٬

شهید گمنام

ماشین خاموش شد!!! بچه ها فکر کردند شوخی می کنم٬ اما هرچه استارت زدم٬ ماشین روشن نشد. چند متخصص از تعمیرگاه ارتش آمدند. اما فایده ای نداشت.

بالاخره تصمیم بر آن شد که یک تانکر آب بیاید و ماشین رو بوکسل کند که تا شب نشده برگردیم. تانکر آمد. اما وقتی به آمبولانس وصل شد٬گاز که می داد٬خاموش می شد! گفتم: ((ماشین روشن نمی شود٬ بعداً می آییم آن را می بریم. اگر اینجا خطرناک است٬د یگر نمی مانیم.))

ماشین را قفل کردیم و برگشتیم. فردا پس از خواندن نماز صبح به سراغ ماشین رفتم.تک و تنها توی حال خودم بودم که رسیدم به مکانی که صخره مانند بود. دقیقاً رو به روی جایی که ماشین خراب شده بود٬ تعدادی پلاک و یک مشت استخوان افتاده بود. هفت شهید بودند  بچه ها را خبر کردم و جنازه ها را داخل ماشین گذاشتیم.

با بچه های ارتش خداحافظی کردم و به طرف ماشین رفتم. فکر کردند٬ من فراموش کرده ام ماشین خراب است. خندیدند. اما ماشین٬ با استارت اول روشن شد ..

 کرامت شهدا

رفیعی با دست های خونی وارد سنگر شد. رنگم پرید. فکر کردم بلایی سر حمزوی آمده. از سنگر بیرون پریدم، دیدم او هم دستش خونی است.پرسیدم چی شده؟ گفتن برو عقب ماشین روا نگاه کن.

دیدم یه گونی عقب ماشینه. داخل گونی یه شهید بود که سر و پا نداشت، پیراهنی سفید تنش بود و دکمه یقه رو تا آخر بسته بود. بچه ها گفتن:"برای شستشوی بیل مکانیکی، جایی رو کندیم تا به آب برسیم. آب که زلال شد، دیدیم یک تکه لباس از زیر خاک بیرونه. کندیم تا به پیکر سالم شهید رسیدیم. خون تازه از حلقومش بیرون میزد! ما برای شستشوی بیل جایی رو انتخاب کرده بودیم که یقین داشتیم هیچ شهیدی اونجا نیست! اصلا اونجا اثری جنگ و خاکریز نبود."

دور تا دور منطقه را جست و جو کردیم، تا شاید شهید دیگه ای پیدا کنیم؛ اما خبری نبود.

خیلی وقتا خود شهدا به میدان می آمدن تا پیداشون کنیم.

رادیو روشن بود، گوینده از تشییع یک هزار شهید بر روی دست مردم تهران خبر می داد. شاید مادر این شهید، با دیدن تابوت های شهدا از خدا پسرش را خواسته بود و همان ساعت...

نخستین شهید تفحص

نيمه شعبان سال 1369 بود. گفتيم: امروز به ياد امام زمان(عج) مي گرديم. اما فايده نداشت. خيلي جست و جو کرديم. پيش خود گفتم «يا امام زمان(عج) يعني مي شود بي نتيجه برگرديم. در همين حين 5 -4 شقايق را ديدم که برخلاف شقايقها، که تک تک مي رويند، آنها دسته اي روئيده بودند. گفتم حالا که دستمان خالي است، شقايقها را مي چينم و براي بچه ها مي برم. شقايقها را که کندم، ديدم روي پيشاني يک شهيد روئيده اند. او نخستين شهيدي بود که در تفحص پيدا کرديم شهيد «مهدي منتظر قائم».

برگرفته از سایت تبیان

[ سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 ] [ 10:1 ] [ مهدی ]

در جبهه یک شرایطی پیش می آمد که بچه ها بی حوصله می شدند مثل عدم موفقیت در عملیات ، شهدا و مجروحین زیاد و ... در میان بیشتر از همه برای حفظ روحیه ی نیروها ، فرمانده هان احساس مسئولیت می کردند در این خاطره حاج همت خودش شخصا ً برای شاد کردن بچه ها اقدام کرده...

بچه ها کسل بودند و بی حوصله. حاجی سر در گوش یکی برده بود و زیر چشمی بقیه را می پایید.

انگار شیطنتش گل کرده بود.

به یاد شهید حاج همت

عراقی آمد تو و حاجی پشت سرش.

بچه ها دویدند دور آن ها.حاجی عراقی را سپرد به بچه ها و خودش رفت کنار.

آنها هم انگار دلشان می خواست عقده هاشان را سر یک نفر خالی کنند، ریختند سر عراقی و شروع کردند به مشت و لگد زدن به او.

حاجی هم هیچی نمی گفت.

فقط نگاه می کرد. یکی رفت تفنگش را آورد و گذاشت کنار سر عراقی.

عراقی رنگش پرید و زبان باز کرد که:" بابا، نکشید! من از خودتونم."

و شروع کرد تند تند، لباس هایی را که کش رفته بود کندن و غر زدن که: " حاجی جون، تو هم با این نقشه هات. نزدیک بود ما رو به کشتن بدی. حالا شبیه عراقی هاییم دلیل نمی شه که..."

بچه ها می خندیدند. حاجی هم می خندید .

[ سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 ] [ 9:46 ] [ مهدی ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
حرفی از جنس دل

حاج حسین نگاهت ملکوت!
اما تو خود می دانی...
که هنوز هم نمی دانم انتهای نگاه تو به کجا میرسد

سلام برادران وخواهران گرامی به وبلاگ نردبام آسمان خوش اومدین .حقیر به همراه دیگر دوستان این وبلاگ را تقدیم میکنیم به همه شهدای گلگون کفن و امام شهدا مخصوصا سردار دلاور اسلام سرلشکر پاسدار حاج حسین خرازی فرمانده لشکر غیور و خط شکن 14 امام حسین (ع) . با درج کد لوگوی وبلاگ نردبام آسمان در وبلاگ خود ما را در ترویج فرهنگ شهادت و پایداری یاری کنید اجرتون با خود شهدا. برای شادی روح این شهید بزرگوار و سایر شهدا و امام شهدا سه تا صلوات بفرستین.از همه شما بازدید کنندگان عزیز التماس دعا دارم .
مدیر وبلاگ
لوگوی دوستان
عمارنامه : نجوای دیجیتال بصیرت با دیدگان شما AmmarName.ir
 لوگوی وبلاگ نورانی

طرح بیعت منتظران با امام زمان (ع)

عصر ظهور

امکانات وبلاگ


پیج رنک گوگل
و عجل اللهم فی فرج مولانا صاحب الزمان